صفحه 9 مجله سرگرمی ( شعر و smsروز )

شعر اول

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوییا باور نمی دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

حافظ

شعر دوم 

چشمات

تو که چشمات خیلی قشنگه

رنگ چشمات خیلی عجیبه

تو که این همه نگاهت

واسه چشمام گرمُ نجیبه
می دونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید

می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید

می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که نموندی

دلمو خیلی سوزوندی 

چشاتو ازم گرفتی

منو تا گریه رسوندی

می دونستی که چشامی، همه ی آرزوهامی

می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی

تو که چشمات خیلی قشنگه

رنگ چشمات خیلی عجیبه

تو که این همه نگاهت

واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی همه ی آرزوهامو واسه ی چشم قشنگ تو پروندم، رفتش

می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که جوونیمو واسه چشم عجیب تو سوزوندم، رفتش

می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
می دونستی که نموندی

دلمو خیلی سوزوندی

چشاتو ازم گرفتی

منو تا گریه رسوندی
می دونستی که چشامی همه ی آرزوهامی

می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی...

شعر  سوم

قاصدک ...

شعر مرا از بر کن

بنشین روی نسیمی

که ز احساس برون می آید

برو آن گوشه باغ

سمت آن نرگس مست

که ز تنهایی خود دلتنگ است

و بخوان در گوشش

و بگو باور کن

یک نفر یاد تو را

دمی از دل نبرد ...

 

 

شعر  چهارم

 

به من بگو

به من بگو یواشکی کی بود اومد تو قلب تو

دوباره با کدوم نگاه سپردی دست سردتو

نگفتمت نرو بمون با طعنه هات گفتی بسه

گفتی که عشقت پیش من پرنده تو قفسه

گفتم که آزادی برو اما دوباره زود بیا

وقتی که عشقت پر کشید اونموقع پیش من نیا

من تو رو حالا میخوامت تو لحظه های بی کسی

نه وقت سرد بی صدا منو همه دلواپسی

سوختم و موندم منتظر در حسرت یک آشنا

شعر  پنجم

 

                                بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
                                      شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

                                   آسمان آبی و ابر سپيد
                                                برگهای سبز بيد


عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
 

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش بهحال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

 خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب

 خوش به حال آفتاب


ای دل من گرچه در اين روزگار



                                جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
                                            باده رنگين نمی ‌بينی به جام


نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

 ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

 هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

 

شعرششم

خداوندا

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر علی شریعتی

شعرهفتم           

بيخودي پرسه زديم صبحمان شب بشود       
بيخودي حرص زديم سهممان كم نشود         
        ما خدا را با خود سر دعوا برديم و قسم ها خورديم 
ما به هم بد كرديم                                  
ما به هم بد گفتيم                                  
ما حقيقت ها را زير پا له كرديم                   
  و چه حظي برديم كه زرنگي كرديم                
روي هر حادثه اي حرفي از پول زديم             
  
                  از شما مي پرسم، ما كه را گول زديم؟
 
 
شعرهشتم
 
 
 
 

 

قصه ی یک معلم :
 
سخت آشفته و غمگین بودم…
 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
 چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
خوب، دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
 و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد
و سپس ساکت شد...
اما همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،
کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است
درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من به یاد آورد این کلام را...
که به هنگامه ی خشم
نه به فکر تصمیم
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...

شعرنهم

بهار بهار
صدا همون صدا بود
صداي شاخه ها و ريشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنايي
صدات مياد ... اما خودت كجايي
وابكنيم پنجره ها رو يا نه
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيد آورد از تو كوچه تو خونه
حياط ما يه غربيل
باغچه ما يه گلدون
خونه ما هميشه
منتظر يه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه ها بود
خواب و خيال همه بچه ها بود
آخ ... كه چه زود قلك عيديامون
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چين كرد
خنده به دلمردگي زمين كرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
من و با حسي ديگه آشنا كرد
يه حرف يه حرف ‚ حرفاي من كتاب شد
حيف كه همش سوال بي جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
كه صبح تا شب دنبال آب و نون بود

 

 

 

smsروز عید نوروز92

 

 

رمضان خوش آمدی من به تو عادت دارم

 

از تو با نغمه ی پرسوز شفاعت دارم

 

گرچه دیریست خدا رفته زیاد دل من

 

من به ایام خدا ولی ارادت دارم . . .

 

فرارسیدن ماه رحمت و مغفرت الهی مبارک باد


.

.

 

اولی :امسال روزه می گیری؟

 

دومی :آره اگه خدا بخواد

 

اولی :منم میگیرم ولی آخه کدوم پزشکی این همه سختی رو برای بدن تایید میکنه؟

دومی :همونی که وقتی همه پزشکا جوابت کردن برات معجزه میکنه

 

 

روزه هنگام سوال است و دعا

پر زدن با بال همت تا خدا

شهر بی رنگی و بی آلایشی

ماه تقصیر و گنه فرسایشی

 

 

 

 

مسافر پرواز رمضان :

پروازت بی خطر، امیدوارم توشه ات فراوان

وسهم سوغات من، دعای شبهای قدرشما باشد . . .

التماس دعا

.

 

 

رمزها در رمضان است، خدا می داند

برتر از فهم و گمان است، خدا می داند

موسم بندگی چشم و زبان و گوش است

نه همین صوم دهان است خدا می داند

بار عام و، همه مهمان خداوند کریم

ماه آزادی جان است، خدا می داند . .

 

 

 

.

رمضان ماه عبادت فرصت بنده شدن

رمضان شوق اطاعت از گنه کنده شدن

رمضان بهار روح و به خدا پیوستن

رمضان شوکت زیبایی و زیبنده شدن . . .

فرا رسیدن ماه رمضان بر شما مبارک

 

 

 

 

ماه رمضان که بهترین حال شماست

در سیر و سلوک حق پر و بال شماست

نــور از صلــوات می ســ

/ 0 نظر / 12 بازدید